حالا که آمده ای
چمدانت را برا ی همیشه دور بیانداز واژه ی سفر را از حافظه ات خط بزن و من هم کفشهایت را گوشه ا
ی پنهان می کنم.
حالا که آمده ای
تمام عطرهای دنیا را فراموش میکنم و تنهای رایحه ی دلنوازت را طنین شعرهایم می کنم. تمام جاده های
جهان را به آغوشت ختم می کنم هر شب خدا در چشمانت با ماه و ستاره گان کارناوالی از نور و نقره
برپا می کنم و تمام آن شب تابهایی را نشانت خواهم داد که سالهاست پیاله ی تنهایی مرا می تنند و پروانه
بودن را از یاد برده اند . زمانهایم را با معیار چشمان تو می سنجم رنجهایم را به ابدیت لبخندهای تو
پیوند می زنم، همه ی همهمه هایت را به شعر می نشانم و نجواهایت را رصد می کنم.
حالا که امده ای تمام دور بودنهایمان را دور می اندازم و به نزدیک بودنهایمان می اندیشم و دستانت را
گهواره ای خواهم ساخت برای تمام آن که سالهایی بی تابت بوده ام . تمام بارانها را بدون چتر پدسه می
زنم و بهانه های آبیت را به بادبادکی می اویزم
حالا که آمده ای
بگو دیگر خیال سفر نداری، آغوشت را تنگ در آغوشم می فشارم و آمدنت را در جیبهایم می گذارم تا
هرگز از من دور نشود .
" حالا که آمده ای
کنارم بنشین و بخند دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست"
نوشته شده توسط ریژوان در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت
فراموشت نکرده ام و نخواهم کرد. zhwan شایی...
ما را در سایت فراموشت نکرده ام و نخواهم کرد. zhwan شایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 5:53